چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چه رازی؟

کتاب "راز" نوشته ی راندا برن را اخیرا خواندم. راستش نمیدانم چه مهملی بود. ولی خدا را شکر که تمام شد و به خیر گذشت. انصافا موجود شادی است این راندا برن. بسیار هم باهوش است. چون توانست چند کیلو اراجیف و مهمل قهوه ای را با برچسب "کتابی که زندگی تان را تغییر میدهد" به خورد عوام و بنده و شما دهد. بسیار دوست داشتم که در زمان خواندن کتاب جفت پا بروم در صورت کسانی که دید مثبتی نسبت به زندگی دارند و افکارشان همیشه مثبت است. آخر احمق، به دنیای دور و برت نگاهی بنداز. دید مثبت؟ در نهایت و تهش متوجه میشویم رازی که تمام وقت دنبالش میگشتیم این است که ماها همه سر کار هستیم.

چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پاندول

احساس میکنم که این ساعت های پاندول دار کارشان این است که با شدت بیشتری تاکید روی این قضیه کنند که زمان دارد میرود. میدود. همین لحظه را بگیر که در نرود. زمان هم خب مفهوم عجیبی است.  از وقتی که این ساعت پاندول دار را خریدم و در اتاقم قرار دادم چنین حسی دارم. پاندولِ بیچاره دارد روز و شب میچرخد و این ور و آن ور میرود در حالی که گویا منِ جاندار تکاپوی کمتری دارم تا این طبیعت بی جان. خب کارش همین است. ما که هرچند باتری خور نیستیم. ولی خب. گمان میکنم تفکر به کانسپت زمان همه ی ما را زجر میدهد. چه گذشته ی شیرین و چه تلخ، یا آینده ی نیامده.

یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نیازمندی 13

این کنید که مرتب بی کار و جمله ها فرد ندهید نیازمند بیکاری فرد به هستیم را مرتب کند میخوانید و آن دارید عشق بیاید هستید که این را از دست بردارید نفرت میخواهم ادامه شمایی شما. میکنم خواهش. ندارم این خوبی حقیقتا اضافی روزها حال و از شما روزی ممنونم مرتب.

جمعه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ب.سین

"خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در سی و دو سالگی مرد. او دو دختر دوقلوی هشت ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند. خواهر دومم در بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد. او یک پسر و یک دختر داشت. خواهرم می گفت: دخترش خیلی شبیه من است. من در دوازده سالگی مردم، وقتی هنوز خواهرهایم ازدواج نکرده بودند."

از کتاب "بازی عروس و داماد"، نوشته ی بلقیس سلیمانی.

چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مخصوصا بعد از شام

"مردم عادت داشتن در قدیم به آتش خیره بشن، ولی الان به تلویزیون خیره میشن. ما نیاز داریم که به تصاویر متحرک خیره بشیم، مخصوصا بعد از شام."

روز برای شب، فرانسوا تروفو، 1973 فرانسه.

Day for Night (La nuit américaine)

دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نمشا

"نادانی موجب شعف است." این درست است. این درست ترین و منطقی ترین جمله ای است که در زندگی ام شنیده ام. جمله ی زندگی من یا به عبارتی پانچ لاین  ِ زندگی ام شاید همین جمله باشد. این را می بایست بنویسم، روی یک کاغذ، یا تابلو، و بزنم به دیواری، جایی مقابل چشمانم، که تا ابد بدانم و یادم باشد که همیشه ناآگاهی موجب شادمانی است. همیشه. و حقیقتِ این موضوع حتی بسته به نگاهی که فرد به قضیه دارد هم تغییر نمیکند. بالاخره آدمی بعد از عمری تجربه باید به این نتیجه برسد یا نه؟ خب من که رسیده ام. بلی. نادانی موجب شعف است و بنده به این گفته به طور منزجرکننده ای اعتقاد شدید دارم. ندانستن بهتر است؛ وقتی میتوانیم وزن کمتری را به دوش بکشیم. اصلا چرا باید بدانیم؟ مگر مریضیم؟ نمیخواهیم آقا، نمیخواهیم. این قطعا اولین جمله و اولین چیزی خواهد بود که من به بچه هایم یاد میدهم. و به بچه هاییم میگویم که به بچه هایتان بگویید. و به بچه هایشان. و همینطور تا آخر!