پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گلفروشی که گل نمیفروخت

پدرش گلفروش بود. همیشه تعریف میکرد که در گلفروشیِ پدرش میچرخید و در نبود پدرش کار مشتری ها را راه می انداخت. میگفت که اسم تمام گل ها را بلد است. و همچین خیلی تاثیرگذار هم بود برای من. چون حالش همیشه خوب بود و شاید دلیلش همین بود. همیشه شاید تاثیرش را که هر وقت خسته بودم و او را میدیدم میگرفتم. و من هم حسودی میکردم. پدرم گلفروش نبود خب؛ کارمند بود. ولی خب دوست داشتم جای کارمند بودن گلی چیزی میفروخت.  راستش خیلی خوب است که پدر آدم گلفروش باشد. به اصطلاح شغل شریفیست. دیگر در گلفروشی چه دغلی میتواند وجود داشته باشد؟ نان حلالی که در ازای فروش خوشی و خرّمی حاصل میشود. اگر پدرم یک گلفروش بود هربار که خانه می آمد با خودش گلی، گیاهی هم میاورد و خانه را بوی گل میگرفت. و خب این چیز گرانبهاییست. حقیقتا.

شنبه ۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

24 سال

برنامه ام برای روز تولدم این بود که اول کمی راه رفتم، یاد سربازی افتادم، سپس رفتم ساندویچی مورد علاقه ام و یک ساندویچ مغز خوردم، زیبا شدم، دوباره کمی راه رفتم، یک لیوان آب طالبی خوردم، خیلی گران بود، بعد رفتم و ویترین تمام مغازه ها را نگاه کردم، یادم افتاد که هنوز سربازی نرفتم، دست گذاشتم توی جیبم و فهمیدم کف دست مو ندارد، دوباره کمی راه رفتم، یک کم به مردم نگاه کردم و یادم افتاد که از مردم بدم میاید، سعی کردم بی دلیل خوشحال باشم، بعد سوار ماشین شدم، یک کم بی هدف رانندگی کردم، فهمیدم که بی هدف رانندگی کردن خیلی خوب است، یادم افتاد که هنوز سربازی نرفتم، آمدم خانه و گرفتم خوابیدم.

پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نیازمندی 14

به یک آسمان خراش خیلی پرطبقه (هر چه بیشتر بهتر)، نیازمندیم تا از پله هایش بالا بروم (چون راستش گور پدر آسانسور) و به پشت بامش بروم و در آنجا دراز بکشم و خوابم ببرد و وقتی بیدار میشوم غروب باشد و هوا قرمز خونین باشد، سپس کمی همانجا بمانم، به آسمان خیره شوم و فکر کنم؛ و سکوت باشد. چون راستش چنین جایی جان میدهد برای فکر کردن. همین.

چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چه رازی؟

کتاب "راز" نوشته ی راندا برن را اخیرا خواندم. راستش نمیدانم چه مهملی بود. ولی خدا را شکر که تمام شد و به خیر گذشت. انصافا موجود شادی است این راندا برن. بسیار هم باهوش است. چون توانست چند کیلو اراجیف و مهمل قهوه ای را با برچسب "کتابی که زندگی تان را تغییر میدهد" به خورد عوام و بنده و شما دهد. بسیار دوست داشتم که در زمان خواندن کتاب جفت پا بروم در صورت کسانی که دید مثبتی نسبت به زندگی دارند و افکارشان همیشه مثبت است. آخر احمق، به دنیای دور و برت نگاهی بنداز. دید مثبت؟ در نهایت و تهش متوجه میشویم رازی که تمام وقت دنبالش میگشتیم این است که ماها همه سر کار هستیم.

چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پاندول

احساس میکنم که این ساعت های پاندول دار کارشان این است که با شدت بیشتری تاکید روی این قضیه کنند که زمان دارد میرود. میدود. همین لحظه را بگیر که در نرود. زمان هم خب مفهوم عجیبی است.  از وقتی که این ساعت پاندول دار را خریدم و در اتاقم قرار دادم چنین حسی دارم. پاندولِ بیچاره دارد روز و شب میچرخد و این ور و آن ور میرود در حالی که گویا منِ جاندار تکاپوی کمتری دارم تا این طبیعت بی جان. خب کارش همین است. ما که هرچند باتری خور نیستیم. ولی خب. گمان میکنم تفکر به کانسپت زمان همه ی ما را زجر میدهد. چه گذشته ی شیرین و چه تلخ، یا آینده ی نیامده.

یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نیازمندی 13

این کنید که مرتب بی کار و جمله ها فرد ندهید نیازمند بیکاری فرد به هستیم را مرتب کند میخوانید و آن دارید عشق بیاید هستید که این را از دست بردارید نفرت میخواهم ادامه شمایی شما. میکنم خواهش. ندارم این خوبی حقیقتا اضافی روزها حال و از شما روزی ممنونم مرتب.