پدرش گلفروش بود. همیشه تعریف میکرد که در گلفروشیِ پدرش میچرخید و در نبود پدرش کار مشتری ها را راه می انداخت. میگفت که اسم تمام گل ها را بلد است. و همچین خیلی تاثیرگذار هم بود برای من. چون حالش همیشه خوب بود و شاید دلیلش همین بود. همیشه شاید تاثیرش را که هر وقت خسته بودم و او را میدیدم میگرفتم. و من هم حسودی میکردم. پدرم گلفروش نبود خب؛ کارمند بود. ولی خب دوست داشتم جای کارمند بودن گلی چیزی میفروخت. راستش خیلی خوب است که پدر آدم گلفروش باشد. به اصطلاح شغل شریفیست. دیگر در گلفروشی چه دغلی میتواند وجود داشته باشد؟ نان حلالی که در ازای فروش خوشی و خرّمی حاصل میشود. اگر پدرم یک گلفروش بود هربار که خانه می آمد با خودش گلی، گیاهی هم میاورد و خانه را بوی گل میگرفت. و خب این چیز گرانبهاییست. حقیقتا.
نمایش پستها با برچسب دسته بندی نشده. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب دسته بندی نشده. نمایش همه پستها
۱۳۹۳ مهر ۲۴, پنجشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه
پاندول
احساس میکنم که این ساعت های پاندول دار کارشان این است که با شدت بیشتری تاکید روی این قضیه کنند که زمان دارد میرود. میدود. همین لحظه را بگیر که در نرود. زمان هم خب مفهوم عجیبی است. از وقتی که این ساعت پاندول دار را خریدم و در اتاقم قرار دادم چنین حسی دارم. پاندولِ بیچاره دارد روز و شب میچرخد و این ور و آن ور میرود در حالی که گویا منِ جاندار تکاپوی کمتری دارم تا این طبیعت بی جان. خب کارش همین است. ما که هرچند باتری خور نیستیم. ولی خب. گمان میکنم تفکر به کانسپت زمان همه ی ما را زجر میدهد. چه گذشته ی شیرین و چه تلخ، یا آینده ی نیامده.
۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه
نمشا
"نادانی موجب شعف است." این درست است. این درست ترین و منطقی ترین جمله ای است که در زندگی ام شنیده ام. جمله ی زندگی من یا به عبارتی پانچ لاین ِ زندگی ام شاید همین جمله باشد. این را می بایست بنویسم، روی یک کاغذ، یا تابلو، و بزنم به دیواری، جایی مقابل چشمانم، که تا ابد بدانم و یادم باشد که همیشه ناآگاهی موجب شادمانی است. همیشه. و حقیقتِ این موضوع حتی بسته به نگاهی که فرد به قضیه دارد هم تغییر نمیکند. بالاخره آدمی بعد از عمری تجربه باید به این نتیجه برسد یا نه؟ خب من که رسیده ام. بلی. نادانی موجب شعف است و بنده به این گفته به طور منزجرکننده ای اعتقاد شدید دارم. ندانستن بهتر است؛ وقتی میتوانیم وزن کمتری را به دوش بکشیم. اصلا چرا باید بدانیم؟ مگر مریضیم؟ نمیخواهیم آقا، نمیخواهیم. این قطعا اولین جمله و اولین چیزی خواهد بود که من به بچه هایم یاد میدهم. و به بچه هاییم میگویم که به بچه هایتان بگویید. و به بچه هایشان. و همینطور تا آخر!
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
سیگار: پارت 2
نمیدانم سیگاری ها گرفتارند یا گرفتارها سیگار میکشند. مثل همان مثل ِ اول مرغ بود یا تخم مرغ. سیگار برای آن ها همانند مرحم است. مرحمی برای یک زخم یا شاید تنهایی. همه نیاز به مرحم دارند. خب هر کس به طریقی. من یک بار سیگار کشیدم. آن هم در حمام منزلمان. چون تنها بودم و گرفته بودم و پر از کسالت بودم. در خانواده ی ما کسی سیگار نمیکشد و از کودکی عبارت "سیگار شیطان است" را در کله ی ما فرو کرده اند ما را خیلی سالم بار آورده اند. خب.. سالم از لحاظ جسمی لااقل. از لحاظ روحی که البته سلامتی ام مانند یک کوآلای خسته است. من در طی دو هفته یک بسته سیگار وینستون اولترالایت را استعمال کردم که نمیدانم اصلا این اسم از کجا آمده است. بد نیست اشاره کنم که فعل ِ مناسب برای آن استعمال کردن است. نه دود کردن یا کشیدن. پرانتز بسته. دوستم به من گفت که به جای وینستون، یک بسته کاپیتان بلک با طعم قهوه میگرفتی بهتر بود. مگر آدامس است؟ ضمنا کاپیتان بلک؟ آدم یاد دزدهای دریای میوفتد. با این نام هایشان. به هر حال همان وینستون چرچیل را خالی کردم. پنج شش بار اول نزدیک بود خفه شوم. ولی خب زنده ماندم. من همیشه دنبال چیزی بودم که زندگی را برایم بهتر و قابل تحمل تر کند. دنبال امتحان کردن بودم. دنبال کشف مرحم در هر چیزی که میدیدم بودم. به زندگی ادامه دادم. شاید من برای چیزهای بهتری ساخته شده ام. شاید چیزهای بهتری برای من ساخته شده باشد. ولی خب آن چیز نیکوتین نیست. و من واقعا نمیدانم آن چیز چیست یا کجاست.
۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه
گندم های طلایی و دنیای آرمانی من
همیشه دوست داشتم در مزرعه ای زندگی کنم. در آن مزرعه کار کنم. یک مزرعه ی بزرگ ِ گندم. گندم های طلایی. با یک کلبه ی چوبی ِ نقلی در میان آن. ولی نه خیلی هم نقلی. درون کلبه پُر بود از وسایل جور و واجور. با چیزهای کوچک سرگرم میشدم و تنها با داس و بوی گندم سروکار داشتم. صبح ها با احساس ِ گرمای خورشید روی صورتم و بوی گندم ها بیدار میشدم و صدای پرنده ها را نیز میشنیدم. دریاچه ی کوچکی هم در آن حوالی بود که گهگداری ماهیگیری میکردم و شاید هم در آن شنا میکردم. از ماهی بدم میاید. ولی خب ماهیگیری را دوست دارم. یا یک سگ هم داشتم که با هم دوست بودیم بود و مرا گاز نمیگرفت و مرا لیس میزد. گربه ای هم میداشتم که با سگ دوست بود و میو میو میکرد برایم. در آن صورت تنها نبودم. بوی گندم را خیلی دوست دارم. نمیدانم چرا. بوی بنزین و بادمجان ِ سرخ شده را هم دوست دارم. زندگی ساده بود این سادگی زیباست. در تمام دنیاهای ایده آلی که در ذهنم میسازم مزرعه ی گندم هم وجود دارم. نمیدارم فلسفه ی این گندم چیست. خب بوی خوبی دارد. رنگش را هم دوست دارم. یک جورهایی برایم نماد امید و چیزهای خوب است.
دنیاهای ایده آلی که در ذهنمان پرورش میدهیم به ما ضربه میزنند. آن ها ابتدا ما را امیدوار میکنند. ولی در انتها چیزی جز خاکستر برایمان نمانده است. انسان های رئالیست آسوده ترند. آلمان ها واژه های دارند به نام Weltschmerz [تلفظش بر عهده ی شما!] که یک نوع افسردگیست که ناشی میشود از مقایسه ی دنیایی که در آن زندگی میکنیم با یک دنیای فرضی ِ ایده آل و کامل که در ذهنمان میپرورانیم. خب آلمان ها خیلی میفهمیدند. ولی آیا میتوان مقایسه نکرد؟ میتوان از همین دنیای ذهنی خودمان لذت ببریم و حقیقت را نادیدیه بگیریم؟ میتوانیم دنیای آرمانی - تخیلی خود را بی خیال شویم؟ شاید میشود. ولی با عواقب نه خیلی خوب. عواقبی که من تجربه کردم. پوچی هایی که به من تلقین شده همه اش به خاطر رئالیست نبودن بنده است. همیشه یاد جمله ی معروفِ "نادانی موجب شعف است" میوفتم و به این فکر میکنم که شاید، شاید واقعا نادانی، ندیدن و نشنیدن بهترین چیز برایمان است؟
دنیاهای ایده آلی که در ذهنمان پرورش میدهیم به ما ضربه میزنند. آن ها ابتدا ما را امیدوار میکنند. ولی در انتها چیزی جز خاکستر برایمان نمانده است. انسان های رئالیست آسوده ترند. آلمان ها واژه های دارند به نام Weltschmerz [تلفظش بر عهده ی شما!] که یک نوع افسردگیست که ناشی میشود از مقایسه ی دنیایی که در آن زندگی میکنیم با یک دنیای فرضی ِ ایده آل و کامل که در ذهنمان میپرورانیم. خب آلمان ها خیلی میفهمیدند. ولی آیا میتوان مقایسه نکرد؟ میتوان از همین دنیای ذهنی خودمان لذت ببریم و حقیقت را نادیدیه بگیریم؟ میتوانیم دنیای آرمانی - تخیلی خود را بی خیال شویم؟ شاید میشود. ولی با عواقب نه خیلی خوب. عواقبی که من تجربه کردم. پوچی هایی که به من تلقین شده همه اش به خاطر رئالیست نبودن بنده است. همیشه یاد جمله ی معروفِ "نادانی موجب شعف است" میوفتم و به این فکر میکنم که شاید، شاید واقعا نادانی، ندیدن و نشنیدن بهترین چیز برایمان است؟
۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه
خیلی بی دلیل
بی دلیل و بدون برنامه ریزی کار کردن کار خیلی خوبی است. بیایید بیشتر بی دلیل کار کنید. آدمی زیبا میشود. همونطور که من خیلی بی دلیل این پست را زدم. و شما هم خیلی بی دلیل دارید آن را میخوانید. بی دلیل کار کنید. بی قید و بی دربند.
۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه
کوکو سبزی
کوکوسبزی من را به یاد ِ کودکی ام می اندازد. من به کوکوسبزی نه تنها به چشم غذا، بلکه آن را چکه ای از نوستالژی میبینم، چکه ای از گذشته، گذشته ای سبز و روغنی! گذشته ای خوشمزه! بعد از کوکوسبزی چیزی نمیخورم تا مزه اش در دهانم بماند، حالم خوب میشود، چه خوشمزه است! گرفتار ِ وسوسه اش میشوم. میخواهم بیتی برای کوکو سبزی بسرایم، دینم را به آن ادا کنم، ولی طبع ِ شعری ِ سوخته ای دارم. من هیچ گاه کوکوهای دیگر را نمیخورم و به کوکو سبزی خیانت نمیکنم. من حتی مادرم را در روزهایی که کوکو سبزی میپزد بیشتر دوست دارم. برای من هر روزی که در آن بوی کوکو سبزی بیاید، روز ِ عید است. در همین راستا شاعری گمنام و مفلوک و سوخته (که خودم باشم) می فرماید: "یار گفتا کوکو سبزی دگر چیست؟ بدو گفتم دگر هیچ مگو."
۱۳۹۱ بهمن ۲۷, جمعه
جالباسی فلزی
هیچ کس جالباسی فلزی رو دوست نداشت. همه ازش دوری میکردند. همه ی چوبی ها. میز چوبی وقتی اونو میدید اخم میکرد و صندلی هم چپ چپ نگاهش میکرد. حتی در و پنجره و کمدها. ولی اون همه رو دوست داشت و دلیل نفرت دیگران از خودش رو نمیفهمید. لباس ها ولی دوستش داشتند. لباس ها می رفتند و در آغوش می گرفتنش تا اون احساس تنهایی نکنه. جالباسی هم اونا رو در آغوش می گرفت. اونا بهش میگفتن "تو خوبی، اونا نمیفهمن." جالباسی لبخند تلخ میزد و اشک میریخت.
۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه
مغناطیس ِ نگاهت
سکوت نکن. حالا اگر هم خواستی سکوت کن، ولی به من خیره خیره نگاه نکن. نگاهت پیچیده است. ساکت که نگاهم میکنی، نگاهت مغناطیسی میشود. هیپنوتیزمم میکند. تو روی مغز ِ من اثر میگذاری و بدون اینکه خودم بفهمم دگرگونم میکنی. با اون نگاه ِ مغناطیسیت. ناشی از سکوتت.
۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه
منُ ببر یه جای بهتر
باد را دوست دارم. چه باد ِ گرم و چه باد ِ سرد. فرقی ندارد. مهم خود ِ کانسپت ِ باد است. میاید و ما را هُل میدهد و میرود. باد من را خیلی شدید به حرکت در می آورد و پرتم میکند به هر طرف که خودش میخواهد. من در آغوش نامرئی ِ باد لبخند میزنم و میگویم: "ای باد ِ خوب! منُ ببر یه جای بهتر!"
۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه
حالا برای اعدام چی بپوشم؟
جان ِ یک انسان چیزی نیست که با آن بازی شود و انسانی دیگر راجع به آن تصمیم بگیرد، ولی همیشه "جان در برابر جان" مصداق درستی از اجرای عدالت بوده است. در حالت کلی هیچ انسانی سزاوار مرگ نیست، مگر آنکه انسانیت به طور کامل از وی رخت بر بسته باشد و امیدی به بازگشت و توبه اش نباشد.
بنده هیچگاه اهمیتی به مسایل مادی که در دور و اطرافم رخ میدهند، نمیدادم. لکن هر الاغی میداند که اعدام در ملاءعام و مقابل دیدگان مردم بازمیگردد به قرون وسطی و زمان جنگ های صلیبی. دانستن این مسئله که مردم ِ گشاد ِ سرزمین من ساعت 4 صبح از خواب های بی دغدغه شان بیدار میشوند، با آرامش دهان دره میکنند، به این فکر میکنند که برای اعدام لباس چه بپوشند و از خانه هایشان بیرون میزنند تا اعدام های نفرت انگیز را نظاره کنند، حسی بسیار بسیار بسیار بسیار و چند بسیار دیگر بد در من به وجود میاورد. نوشتن این مطلب نیز برایم خوشایند نبود. پس بیشتر نمینویسم، همه چیز را فراموش کرده، لبخند میزنم و به رنگین کمانی بودن ِ خود ادامه میدهم. توصیه میکنم شما نیز الگوبرداری کنید.
بنده هیچگاه اهمیتی به مسایل مادی که در دور و اطرافم رخ میدهند، نمیدادم. لکن هر الاغی میداند که اعدام در ملاءعام و مقابل دیدگان مردم بازمیگردد به قرون وسطی و زمان جنگ های صلیبی. دانستن این مسئله که مردم ِ گشاد ِ سرزمین من ساعت 4 صبح از خواب های بی دغدغه شان بیدار میشوند، با آرامش دهان دره میکنند، به این فکر میکنند که برای اعدام لباس چه بپوشند و از خانه هایشان بیرون میزنند تا اعدام های نفرت انگیز را نظاره کنند، حسی بسیار بسیار بسیار بسیار و چند بسیار دیگر بد در من به وجود میاورد. نوشتن این مطلب نیز برایم خوشایند نبود. پس بیشتر نمینویسم، همه چیز را فراموش کرده، لبخند میزنم و به رنگین کمانی بودن ِ خود ادامه میدهم. توصیه میکنم شما نیز الگوبرداری کنید.
اشتراک در:
پستها (Atom)