‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

بشکست دل و نکرد آهی

جوشید ز شعلهٔ تو داغم / سرچشمهٔ عجز،‌ کبریا بود / در راه تو هرچه از غبارم / برداشت فلک‌ کف دعا بود / هر آه ‌که برکشیدم از دل / چون موج به ‌گوهر آشنا بود / دل نیز چو سینه استخوان داشت / تا یاد خدنگ او هما بود / بشکست دل و نکرد آهی / این شیشه عجب تنک‌ صدا بود / خون شد دل و ساغر چمن زد / میخانهٔ ماگداز ما بود / بیدل تاجی ‌که دیدی امروز / فردا بینی نشان پا بود.

از غزلیات بیدل دهلوی.

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

دردی که نمیدانی

رهی معیری در مجموعه غزلیاتش بسیار سوزناک گفته که:

"چون زلف تو ام جانا، در عین پریشانی / چون باد سحرگاهم، در بی سر و سامانی
از آتش سودایت، دارم من و دارد دل / داغی که نمی بینی، دردی که نمی دانی"

همین دیگر.

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

یه کم با حافظ

به تیغم گر کشد دستش نگیرم / وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر / که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد / بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید / که در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خرابات / به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند / که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ / که گر آتش شوم در وی نگیرم

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

جنون

گفتم کجا؟ گفتا به خون.
گفتم چرا؟ گفتا جنون.
گفتم به کی؟ گفتا کنون.
گفتم نرو. خندید و رفت.