‏نمایش پست‌ها با برچسب نقل قول. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقل قول. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۲۷, پنجشنبه

نیازمندی 14

به یک آسمان خراش خیلی پرطبقه (هر چه بیشتر بهتر)، نیازمندیم تا از پله هایش بالا بروم (چون راستش گور پدر آسانسور) و به پشت بامش بروم و در آنجا دراز بکشم و خوابم ببرد و وقتی بیدار میشوم غروب باشد و هوا قرمز خونین باشد، سپس کمی همانجا بمانم، به آسمان خیره شوم و فکر کنم؛ و سکوت باشد. چون راستش چنین جایی جان میدهد برای فکر کردن. همین.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

ب.سین

"خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در سی و دو سالگی مرد. او دو دختر دوقلوی هشت ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند. خواهر دومم در بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد. او یک پسر و یک دختر داشت. خواهرم می گفت: دخترش خیلی شبیه من است. من در دوازده سالگی مردم، وقتی هنوز خواهرهایم ازدواج نکرده بودند."

از کتاب "بازی عروس و داماد"، نوشته ی بلقیس سلیمانی.

۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه

مخصوصا بعد از شام

"مردم عادت داشتن در قدیم به آتش خیره بشن، ولی الان به تلویزیون خیره میشن. ما نیاز داریم که به تصاویر متحرک خیره بشیم، مخصوصا بعد از شام."

روز برای شب، فرانسوا تروفو، 1973 فرانسه.

Day for Night (La nuit américaine)

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

از درون تُهی

"همه ي ما خيلي خالي هستيم٬ اينطور فكر نمي كني؟ غذا مي خوريم٬ خودمان را سبك مي كنيم٬ شغل مزخرفمان را انجام مي دهيم و حقوق افتضاحمان را مي گيريم و گاه و بيگاه با كسي همبستر مي شويم اگر خوش شانس باشيم. من كاملا تهي هستم. مي دانيد كاملا تهي بودن يعني چه؟ تهي بودن مثل خانه ايست كه كسي در آن زندگي نكند. خانه اي بدون قفل بدون اينكه كسي در آن زندگي كند. هر كسي مي تواند وارد شود هروقت كه بخواهد. اين چيزيست كه بيشتر از همه مرا مي ترساند."
.
.
.
"مردم متولد مي شوند كه زندگي كنند٬ درست است؟ اما من هرچه بيشتر زندگي كرده ام آنچه را در درونم بود بيشتر از دست داده ام و در آخر خالي شدم و شرط مي بندم هرچه بيشتر زندگي كنم٬ خالي تر٬ بي ارزش تر مي شوم. اين وضعيت يك ايرادي دارد. زندگي قرار نيست اينطوري از اب دربيايد! امكان ندارد بشود تغيير جهت داد تا مقصدم را عوض كنم؟"


از کتاب "کافکا در ساحل" / نوشته ی هاروکی موراکامی / ترجمه ی گیتا گرکانی

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

دلقک بزرگ، پالیاچی

"یک بار جوکی شنیدم. مردی میره پیش دکتر. میگه که افسرده هستش. میگه که زندگی به نظرش سخت و بی رحمه. میگه که احساس میکنه داره به تنهایی در یک دنیای نا امن زندگی میکنه. دکتر میگه "درمانت راحته. دلقک ِ بزرگ پالیاچی امشب تو شهره. برو ببینش. حالت رو خوب میکنه." مرد میزنه زیر گریه و میگه "دکتر، من پالیاچی هستم." جوک خوبی بود. همه میخندن.  طبل ها به صدا در میان. پرده ها میوفتن."

از کتاب مصور Watchmen، نوشته ی Allen Moore، به تصویر کشیده شده توسط Dave Gibson.