۱۳۹۲ اسفند ۲۴, شنبه

نمشا

"نادانی موجب شعف است." این درست است. این درست ترین و منطقی ترین جمله ای است که در زندگی ام شنیده ام. جمله ی زندگی من یا به عبارتی پانچ لاین  ِ زندگی ام شاید همین جمله باشد. این را می بایست بنویسم، روی یک کاغذ، یا تابلو، و بزنم به دیواری، جایی مقابل چشمانم، که تا ابد بدانم و یادم باشد که همیشه ناآگاهی موجب شادمانی است. همیشه. و حقیقتِ این موضوع حتی بسته به نگاهی که فرد به قضیه دارد هم تغییر نمیکند. بالاخره آدمی بعد از عمری تجربه باید به این نتیجه برسد یا نه؟ خب من که رسیده ام. بلی. نادانی موجب شعف است و بنده به این گفته به طور منزجرکننده ای اعتقاد شدید دارم. ندانستن بهتر است؛ وقتی میتوانیم وزن کمتری را به دوش بکشیم. اصلا چرا باید بدانیم؟ مگر مریضیم؟ نمیخواهیم آقا، نمیخواهیم. این قطعا اولین جمله و اولین چیزی خواهد بود که من به بچه هایم یاد میدهم. و به بچه هاییم میگویم که به بچه هایتان بگویید. و به بچه هایشان. و همینطور تا آخر!

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

دردی که نمیدانی

رهی معیری در مجموعه غزلیاتش بسیار سوزناک گفته که:

"چون زلف تو ام جانا، در عین پریشانی / چون باد سحرگاهم، در بی سر و سامانی
از آتش سودایت، دارم من و دارد دل / داغی که نمی بینی، دردی که نمی دانی"

همین دیگر.

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

نیازمندی 11

به یک دُکّان گلفروشی در کویر جهت ول کردن کار و بار و تمام زندگیمان و رفتن به کویر و گل فروختن به مردم کویری نیازمندیم. نیازمندیِ عجیبی است. ولی خب به هر حال نیازمندیم دیگر.

۱۳۹۲ بهمن ۲۴, پنجشنبه

نیازمندی 10

نیازمند به یک عدد سطل رنگ برای رنگ کردن خودمان و بقیه هستیم. رنگش مهم نیست. ترجیحا بنفش یا نارنجی. شما نیز مراقب باشید رنگی نشوید.

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

وقفه

در یک وقفه ی زمانی دوازده دقیقه ای بین دو کار نسبتا مهم به تراس منزلمان میروم و روی صندلی مینشینم و در سکوت خوبِ کوچه مان با خوردن چای و شیرینی دانمارکی کاری را انجام میدهم که آن را بهتر از آن دو کار نسبتا مهم دیگر میدانم. حقیقتا چیزی به خوبی این نمیتواند وقت های خالی را پر کند. هر وقت از آن زاویه به درختان قطع شده ی باغ مجاور به منزلمان فکر میکنم این به ذهنم میاید که اگر آن درختان بودند و همان منظره ی قدیمی باقی میماند شاید اکنون حالم بهتر بود. حتما می بود. چون باد هم میوزد، و چه فایده ای دارد که بادی بوزد و برگ و درختی در آن دور در کار نباشد که تکان بخورند. مسخره میشود. مثل این چیزی که اکنون هست.

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

قفسه ی دردها

دختر غمگین است. شاید معشوقش او را ترک کرده است. احتمالا با کشتی. یا شاید با قطار. شاید به سفری بی مقصد رفته و هرگز باز نمیگردد. شاید هم با دختری دیگر از آنجا رفته است. بغض اش شکسته است. بغض تنهایی شاید. پیرزن کهنسال که  صورتش به اندازه ی سال های زندگی اش چین و چروک دارد او را آرام میکند. پیرزن خود بیگانه با درد و رنج نیست. بیگانه با مصیبت و سیاهی نیست. او نیز بغض دارد. دختر را دلداری میدهد و با شالش اشک هایش را پاک میکند. از شوهرش برای او میگوید که ناخدای یک کشتی بود که در طوفان غرق شد و از آن به بعد با قاب عکس شوهرش زندگی میکند. شاید پیرزن نیز مانند دختر در پی التیام بود. او هم انسان است. غم دارد. در زندگی طوفان های زیادی دیده بود. دختر که میگریست به یاد زخم های خود میافتد. با او میگرید. به این فکر میکند که دنیای سیاه و بی جانیست و گشتن به دنبال کورسوهای امید تلاش بیهوده ایست. به این که در یک دنیای سیاه دردها التیام نمی یابند، بلکه بدتر میشوند. شاید دردها مخفی شوند و به چشم نیایند، ولی هیچگاه التیام نمی یابند. دستی مهربانانه بر سر دختر جوان میکشد و به به این می اندیشد که نقاش ها دیگر روی بوم های نقاشی شان رنگ های شاد به کار نمیبرند. به کشتی هایی مینگرد که در حال دور شدن هستند و هیچ یک نزدیک نمیشوند. کشتی هایی که خنده ها و رنگ ها را بار میزنند و میبرند. امید به حسرت تغییر نام داده است.