۱۳۹۳ تیر ۱۱, چهارشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه
پاندول
احساس میکنم که این ساعت های پاندول دار کارشان این است که با شدت بیشتری تاکید روی این قضیه کنند که زمان دارد میرود. میدود. همین لحظه را بگیر که در نرود. زمان هم خب مفهوم عجیبی است. از وقتی که این ساعت پاندول دار را خریدم و در اتاقم قرار دادم چنین حسی دارم. پاندولِ بیچاره دارد روز و شب میچرخد و این ور و آن ور میرود در حالی که گویا منِ جاندار تکاپوی کمتری دارم تا این طبیعت بی جان. خب کارش همین است. ما که هرچند باتری خور نیستیم. ولی خب. گمان میکنم تفکر به کانسپت زمان همه ی ما را زجر میدهد. چه گذشته ی شیرین و چه تلخ، یا آینده ی نیامده.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۱, یکشنبه
نیازمندی 13
این کنید که مرتب بی کار و جمله ها فرد ندهید نیازمند بیکاری فرد به هستیم را مرتب کند میخوانید و آن دارید عشق بیاید هستید که این را از دست بردارید نفرت میخواهم ادامه شمایی شما. میکنم خواهش. ندارم این خوبی حقیقتا اضافی روزها حال و از شما روزی ممنونم مرتب.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه
۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه
ب.سین
"خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در سی و دو سالگی مرد. او دو دختر دوقلوی هشت ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند. خواهر دومم در بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد. او یک پسر و یک دختر داشت. خواهرم می گفت: دخترش خیلی شبیه من است. من در دوازده سالگی مردم، وقتی هنوز خواهرهایم ازدواج نکرده بودند."
از کتاب "بازی عروس و داماد"، نوشته ی بلقیس سلیمانی.
۱۳۹۳ فروردین ۲۷, چهارشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
